تولد شش ماهگیم مبارک...
تولد تولد تولدم مبارک
امروز من شش ماهه شدم ...
هی چقدر آدم زود بزرگ میشه هااااا
به زودی باید واکسن شش ماهگیم را بزنم...
خوب بهتره از کارهایی که یاد گرفتم بگم...
از پیشرفتی که تو زندگیم داشتم..
حرف زدن را که تقریبا از پنج ماهگی شروع کردم...
اما چون آبجی بزرگه حالش خوب نبود نشد تولد 5ماهگیم را جشن بگیرم...
اینم از الطاف نی نی توی راهیه دیگه..
خوب من تو این شش ماه پیشرفت چشم گیری داشتم....
الان سینه خیز میرم ....
با خوندن آواز نانای نای نانای نای شروع به رقصیدن می کنم
آواز زیاد می خونم...
که با دَدَ گفتن شروع میشه ...
کلمات جدیدی که یاد گرفتم...
بَ بَ (بابا)
ماما (مامان)
بوف
اده (بده)
دَ دَ
هنوز کامل نمی تونم بشینم...
گاهی بعد از چند ثانیه می افتم و گاهی هم بعد از چند دقیقه....
دو روز پشت سرهم با مامانی رفتیم خونه آبجی....
اونجا کلی بهم خوش گذشت...
همش می خواستم بغل آبجی باشم و باهاش برم تو آشپزخونه...
پسر خوبی بودم و زیاد اذیت نکردم...
با عمو حمید(شوهر آبجی) بازی کردم...
جزوه های دانشگاهش را پاره کردم...
کتاباشم داغون کردم ...
گریه کردم ببرتم توی حیاط حال و هوام عوض بشه...
بعدشم عمو می خواست بره حجامت کنه....
که من هی جیغ کشیدم که باهاش برم....
و بالاخره من و مامانی و آبجی جون تا مطب دکتر اسکورتش کردیم....
بعدم کلی منتظرش شدیم تا یه وقت حالش بد نشه...
کدوم برادر خانومی انقدر هوای شوهر خواهرش را داره ؟!!!!!
اینا هم عکسهای شش ماهگی منه ...
مردی شدم واسه خودم




اینجا خودم تهنای تهنا وایسادم

طبق معمول درحال آواز خوندن و جیغ زدن هستم.

عروسک می خواین؟

ای وای تا حالا تی تیشامو ندیده بودم



وایـــــــــــــــــــی چقدر نی نیه شبیه منه

مثلا دارم روی شاخه درخت تاب بازی می کنم!!!!!

اینم یه عکس دو نفره از من و عمو حمید مهربون و تاب درختیم


تولد شش ماهگیم مبارک...
